تبليغاتX
نازی جون و همسر آینده اش
یه کوچه و یه عالمه خاطره...!!!!!!

  سلام سلام.

بلاخره دختر خاله ی سخت گیر نه سوپر سخت گیر منم عروس شدددددددددد به سلامتی.این دختر خاله ی من فوق لیسانس محیط زیست داره و دختر خیلی خوب و خوشگلیه.اینا و چند تا ویژگی مثبت دیگه ای که داره باعث شده توی انتخاب همسرش خیلی سخت گیر باشه.

دیشبم مثل فرشته ها شده بود با یه لباس فوق العاده قشنگ صورتی و ارایش خیلی خوب.امیدوارم خوشبخت بشن.

منم چون قول داده بودم به همسرم تا داماد می اومد تو روسری می پوشیدم.تازه واسه عکس گرفتن کنار سفره ی عقد من و خواهرم چادر پوشیدیم و دقیقا عین این زنای قدیمی که چادر سر می کردن شده بودیم:دیییییییی

یعنی به همون اندازه این چادره ما رو پوشوند:دی بعدشم همسرم دیشب گفت حالا که اینقدر دختر خوبی بودی و نه جلوی داماد رقصیدی نه بدون روسری بودی واست یه جایزه می خرمممممممممممممممممممممممممممممممممم:)))) موهامم چون تازه کوتاه کردم و مدلش خوب شده فقط یه اتو کشیدم.ارایشمم خیلی خیلی ملایم بود در حدی که همه می گفتن ااااا چرا ارایش نکردی؟!

اینم عکس لباسم.خودم می دونم کیفیت دوربینم خیلی خداسسسسس:دی  

+نظر خواهیه این پست فعاله عزیزای من اما نمی دونم چرا باز نمی شه واستون.

بووووس بوووووووس

+ تاريخ 88/08/14ساعت 11:55 نويسنده یکی از ما دو تا |


ادامه مطلب
+ تاريخ 88/08/08ساعت 21:12 نويسنده یکی از ما دو تا |
بعد از دیدن مسنتد bb30(نامه ای به رئیس جمهور)با قیافه ی افسرده می یام توی اتاقم.

دلم یهو خیلی می گیره همه اش دارم فکر می کنم اگر قرار بود مشکل این مردم رو من حل کنم اولین کاری که براشون می کردم چیه؟!!

تو همین فکرا هستم که یاد فردا می افتم شیرینی فردا رو با تمام وجودم حس می کنم.پر از انرژی می شم اتوی مو رو می زنم به برق.یه نگاه به دستام می کنم تازه اپیلاسیون شدن.

ابروهامم تقریبا مرتبا.اتو داغ می شه و موهامو با کلیپس صورتیم جمع می کنم بالای سرم دسته دسته موهامو جدا می کنم و صاف می کنم با یه وسواس خاص.اخر سر موهام همونطوری می شه که می خوام لخت لخت.

تکست می زنه که اخ جون فردا همدیگرو می بینیم می فهمم اونم مثل من ذوق داره.شاید بیشتر از من یا شاید من بیشتر از اون...

می گم لاک چه رنگی بزنم؟

می گه همون لاکی که برات خریدم.

کشوی اخری رو باز می کنم عاشق بوشم.بوی عطر و لاک و لوازم ارایش.از کیسه ی لاکام می یارمش بیرون.

شروع می کنم به لاک زدن.

می رم سراغ کمد لباسام.شال سفیدم رو همونطور تا شده و مرتب می ذارم روی مبل.مانتوی پف پفیه کرمم رو هم می یارم بیرون.دو دلم این مانتو رو بپوشم یا مانتوی مشکیه ساده ام رو که با کت کرمم خیلی خوب می شه.

شلوار جین و جوراب و کیفمم می ذارم کنار شالم.

هی یادم می افته فردا عیدم هست انگار قند اب می شه تو دلم:دی


+نکنه فردا قراره یه اتفاقی بیافته که من اینقدر ذوق دارم!مطمئنی قرار اولمون نیست؟

+ف خواهرم سال 84 با دوستای دبیرستانش قرار می ذارن 88/8/8 ساعت 8 صبح همدیگه رو ببینن.

+فردا سالروز تولد امام رضا هم هست.امام هشتم.

+نگفته بودم تا حالا چقدر عاشق عدد 8ام:دی

+ تاريخ 88/08/07ساعت 22:58 نويسنده یکی از ما دو تا |

سلام سلام سلام

خوبید عزیزای من؟

من که خیلی خستم.فکر کن بعد از چند روز صبح زود از خواب بیدار بشی و هی لباس بپوشی بری دانشگاه سر کلاس دفاع مقدس بشینی و اون حاج اقای واست از گفته های مقام معظم رهبری!فک بزنه و بعدشم بری سر کلاس زبان و هی استاد از was,were

حرف بزنه دیگه اونروزت ساخته اس.

بعدشم که اومدم خونه و  یخورده خوابیدم مامانم بیدارم کرد که برم کلاس زبان.استاده خودمون نیومده بود یکی دیگه اومده بود به جاش.خیلی خوبم بود استاده یه دختر 24.25ساله که یه النگوی قرمز خیلی خوشگل دستش بود و هر وقت چشمم می افتاد بهش پر از انرژی می شدم ماتیکشم که خیلی خوشرنگ بود قرمز براق.

همسرمم خوبه.سرکارشه ساعته 9.30می یاد.

جمعه قراره بریم خرید.وای اینقدر ذوق دارم که فقط خدا می دونه.من یه کیف می خوام و یه حلقه:دی

البته یه عالمه هم از این چیزای جینگیلی مثل :کلیپس،کش مو،مهره ی مو و..

راستیییییییییییی موهامم کوتاه کردم.خیلی بلند شده بود از زیر روسری و مقنعه یه شکلی می شد که دوست نداشتم.بعدشم نگه داری از موی بلند خیلی سخته.خصوصا اگر موهات پرم باشه.

با اینکه اولش که کوتاه کردم خورد تو ذوقم اما بعدش که موهامو اتو کشیدم خوب شد.الان روی شونمه موهام.شاید عکسمو پست بعد گذاشتم.

حالا اگر جمعه مهره ی مو خریدم موهامو باهاش می بندم.

چند روز پیش دیدم پوست صورت همسرم خشک شده.از کرمی که خودم همیشه می زنم براش خریدم و اونم راضیه.

یه مرطوب کننده ی ملایمه.بوشم خیلی زیاد نیست که اذیت کنه کلا من که الان دوسالی می شه همیشه ازش استفاده می کنم.کرم مای

هی اینروزا جلوی خودمو می گیرم که چیپس و پفک زیاد نخورم صورتم پر از جوش بشه سخته اما خوب صورتم مهمتره دیگه:دی

اها اها داشت یادم می رفت.

یه روز من زنگ شدم به همسرم که دارم می یام پیشت اونم گفت باشه.

بعد وقتی رسیدم دیدم دوستش م هست.

این اقا م تو دوست شدن دوباره ی ما نقش مهمی داشت.خلاصه م هم زنگ زد به دوست دخترش قرار شد بریم جائی که ز کار می کنه

بعد م داشت جلوتر از ما می رفت بعد من داشتم دی وی دیای یه دست فروش رو نگاه می کردم که همسرم گفت نازی خانوم ز اومد.منم سرمو اوردم بالا و نگاش کردم دیدم به م دست داد و ما رفتیم جلو و سلام علیک کردیم اما یه خورده ز سرد برخورد کرد که من تا برسیم به پارکی که قرار بود بریم به جون همسرم غر زدم:دی

منم سعی کردم خیلی تحویلش نگیرم با اینکه واقعا از م خوشم می یاد اما انتظار داشتم ز گرم تر توی برخورد اول رفتار می کرد.

همسرم می گه شاید چون بار اول می دیدتت اینطوری بود.منم گفتم خوب منم بار اولی بود که دیدمش بعدشم من به قول تو که اینهمه خجالتیم اینقدر خوب صحبت کردم اما اون که باز به قول خودت یه عالمه سر وزبون داره اینطوری برخورد کرد.

خلاصه رسیدیم پارک و منم اخلاق اونجوریم فوران کرده بود:دی م و ز نشستن روی نیمکت و واسه ما هم جا گذاشتن که بریم پیششون بشینیم منم زود دست همسرم رو گرفتم و اروم بهش گفتم بریم روی یه نیمکت دیگه بشینیم:دیییییییییی

دیگه همسرم اینقدر خندید.خودمم خنده ام گرفت اما می خواستم راحت باشن دیگه:دی

از قبل اینکه من برسم همسرم واسم یه چیپس خریده بود که تا نشستیم همسرم گفت تو بردار بقیشو بدم به م اینا.

منم هی می گفتم نمی خوام چیپس خودمونه.نمی خوام بهشون بدی...برن بخرن و...

همسرمم چشاش گرد شده بود می گفت نازی شوخی می کنی دیگه؟

منم گفتم اوهوم...:دی

خلاصه روز خوبی بود البته اخراش ز انگار حالش خوب شد اما کلا خیلی خوشم نیومد ازش.

بعدش ز رفت سر کارش و همسرم منو تا تاکسیا رسوند و خودشم رفت خونه تا ناهار بخوره بره سرکار دوباره.ناهاره ساعت4:دی

+تا جمعه غیر از امروز 3روزدیگه مونده.حتما عکس خریدامو می ذارم.وای خدا کی جمعه می یاد پس.:(((

 

+ تاريخ 88/08/04ساعت 19:55 نويسنده یکی از ما دو تا |

توی این مدت که نمی نوشتم خیلی دلم می خواست بیام و حرفا و خاطره هامون رو ثبت کنم.اما تنبلی ذاتیم این اجازه رو نمی داد.

سرما خوردم و سر درد دارم اما تا اونجائی که انرژی داشته باشم می نویسم از این مدت.

اول از این بگم که همسرم یه جائی کار می کرد و می کنه که من خیلی راضی نبودم.همه اش بهونه می گرفتم که دوست ندارم بری اونجا و..خصوصا اینکه یکی از همکاراش ازش تعریف زیادی می کرده در مورد تمیزی و مرتبی همسرم.منم که خوب حسااااااسسس.

اما از اونجائی که همسرم خیلی زیرک هستن یه روز منو برد محل کارش تا اینقدر گیر ندم به اونجا.اول از همه هم منو با خانم ا(همونی که از تمیزی همسرم تعریف می کرد)اشنا کرد.یه دختر تقریبا 25.26ساله و فوق العاده مودب و...من کلا ادم تعارفی هستم حالا فکر کن یکیم هی باهام تعارف و رودرواستی کنی دیگه خیلی معذب می شم.

تقریبا نیم ساعت اونجا بودم و ...

یه مدتی به همسرم گیر دادم که باید برام حلقه بخری:دی تابستون پارسال برام خریده بود اما یه دونه نگین دارشو می خوام.اونم همه اش می گه باشه می خرم صبر کن سرم خلوت بشه بریم بیرون اما من باز فرداش می گم کی حلقه می خری

بعد دیشب که عروسیه پسر عمم بود نمی دونم کی چی گفته که فرداش یعنی پاتختی یکی از دخترعمه هام یواشکی به مامانم گفت نمی دونم کی(!!)از نازی خواستگاری کرده!!!!!!!

قرار بود این حرفو من نشنوم اما ادم روی اسمش اصولا حساسه دیگه:))))

من نمی دونم اون کی بوده که نمی دونسته من خواهر بزرگتر دارم چون این مسئله برای فامیلای بابام فکر می کنم مهمه.

در هر صورت امروز وقتی دوباره رفته بودم پیش اقاهه گفتم باید زودتر برام حلقه بخری.اونم مثل همیشه گفت چشم حالا ببینم کی عملی می شه این چشمای شماااااااا:دی

درس و دانشگاهم خوب پیش می ره البته اگر غیبتام زیاد نشه.البته این مریضی خیلی از انرژیمو می گیره ولی همسرم باورش نمی شه و کلی باید بهش بگم که نرم دانشگاه اخرشم باز میگه نهههه حتما باید بری دانشگاه.

خدایا کمکم کن ترم بعد بتونم انتقالی بگیرم و دانشگاهم با دانشگاه همسرم یکی بشه.

یه مدتی بود که رفته بودم تو مود پس انداز کردن.یعنی خیلی جالب شده بود منی که از اتوبوس فراری بودم تقریبا اکثر جاها با این وسیله ی نقلیه ی دوست داشتنی می رفتم.یا بساط چیپس و کرانچی و پقک و پاستیل هر روزم رو تعطیل کرده بودم.(به خاطر پوستم)

و خیلی خریدای غیر ضروری که جنبه ی فان و سرگرمی داشت رو کنار گذاشتم.پول تقریبا خوبیم جمع کردم , کتابای دانشگاهم رو خودم خریدم و شرمنده ی بابای مهربونم نشدم.(اینقدر این دانشگاه کوفتی خرج داشت براش که واقعا شرمنده اش بودم.)

بعد از اونجائی که یه مدتی می دیدم چشمای  همسرم دنبال کفشای ال استار می ره تصمیم گرفتم براش بخرم.اولش قرار بود بهش نگم و یهو بهش بدم اما نه سایزش رو می دونستم و نه اینکه میدونستم ساده دوست داره یا 4خونه.چون می ترسیدم بخرم و خوشش نیاد.خلاصه از خودش پرسیدم و اونم بعد کلی تعارف گفت که ساده دوست داره.یه روز بعد کلاس زبان با خواهرم فری رفتیم و من خریدم.سایزش 41 بود اما چون نداشت من 42 گرفتم.بعدش به همسرم زنگ زدم و گفتم جریان رو.اونم ناراحت شد که نه برو پس بده و 41 بگیر حالا هی من می گم اخه نداشت اونم می گه نه باید پس بدی اصلا...حالا از پشت تلفن اون داد می زد و منم اینطرف اعصابم خورد بود و ف بیچاره هم نگام می کرد و خجالت می کشیدم.خلاصه به همسرم گفتم باشه می رم پس می دم.وقتی قطع کردم فری گفت چی شده؟منم گفتم بهش حرفای همسرم رو.بعد به فری گفتم می دونم اون می خواد منو توی شرایطی بذاره که مجبور بشم خجالت رو بذارم کنار.(بعد از 3 سال اخلاق همسرم کامل برام روشن شده.)

به فری گفتم فروشنده گفته من 41ندارم 42می دم منم قبول کردم اونم بهم گفته نه تعویض نه پس داره باز قبول کردم حالا برم بگم چی؟نمی گه می خواستی فکراتو بکنی بعد قبول بکنی

در هر صورت رفتم دوباره وفروشندهه رفت توی انبارش سایز 41رو اورد و منم خوشحال از اینکه تونستم این خجالت کوفتی رو واسه یه بارم که شده شکست بدم.(البته یه بار که غلوه اما کلا ادم کمرو و خجالتی هستم تو بعضی موارد)بعدش که زنگ زد بهم باهاش سرد حرف زدم که بفهمه ناراحتم ازش با اینکه کامل حرق رو بهش می دادم اما حق نداشت سرم داد بزنه.اونم ازم معذرت خواهی کرد وقتی بهش دادم  کلی دعا کردم که همسرم خوشش بیاد و خوشبختانه اومد.

(بعد از این ماجرا که باهاش صحبت کردم گفت مسئله یه سایز بلاتر و پائینتر نیست مسئله اینکه اصولا لباسا و کفشای سایز مدیوم چون متقاضی بیشتری داره زودتر به فروش می ره و سایزای بزرگ و کوچیک مشکلتر فروش می ره واسه همین فروشنده ها اول سعی می کنن سایزای بزرگ یا کوچیک رو رد کنن تا خیالشون راحت شه بعد برن سراغ سایزای مدیوم.)

امروز وقتی رسیدم جلوی محل کارت و گوشیو از کیفم در اوردم تا زنگ بزنم بیای پائین بعد که  اتفاقی سرمو اوردم بالا و داشتم شماره ات رو گیرفتم یهو چشم افتاد به یه صورت اشنا که از دور داره بهم لبخند می زنه.اخخ  که چقدر این لبخندای اشنات رو دوست دارم تمام ترس و نگرانیم از اون خیابون و ادمای غریبه اش تو چشم بهم زدنی از بین رفت.واسه همین تا رسیدی جلوم خیلی خودمو کنترل کردم که نپرم بغلت و فقط دستمو دور دستت حلقه کردم.

 +لینک گودریمون مبارک راستی:)))))))))

+از این به بعد سعی می کنم عکس کادوهای همسرم رو بذارم.تا الان اینقدر برام کادو خریده که خودش یه پست اختصاصی می خواد.

+من دلم زودتر خونه ی خودمون رو می خواد باوسائل خوشگلی که می خریم واسش.

بای گایز

+ تاريخ 88/07/28ساعت 23:40 نويسنده یکی از ما دو تا |

امروز صبح بیدار شدم و با مامانم رفتیم دانشگاه تا ثبت نام کنم.

چون تاخیری بودم باید می رفتم دانشگاه اصلی.اونجا هم که اینقدر بزرگه و ماشاالله کارکناش دلسوز و مسئول حدود 2ساعت از این ساختمون به اون ساختمون کردن ما رو که اخر سر فهمیدیم که کجا باید کارمون رو درست کنیم اما چون ساعت 12بود و تا 1 ساعت ناهار بود رفتن و ما هم برگشتیم.تا فردا که خودم برم فکر نکنم مامانم بیاد امروز خیلی خسته شد.

چون روز قبلش زهرا گفته بود برم خونشون از اون طرف رفتم پیشش حدودا ساعت1بود.یه خورده چیپس و ماست خوردیم و بعدش ناهار. که من شدیدا گرسنه بودم بعدشم بادیدن سفره ی رنگی که مامانش زحمتش رو کشیده بود گرسنگیم صد برابر شد.تو سفره اشون مرغ،قرمه سبزی،ماکارونی،ژله،سالاد ماکارونی و سالاد نمی دونم چی بود که همه چی توش بود.

یه عالمه غذا خوردم و بعدش حرف زدیم و ویندوز کامپیوترش رو عوض کردیم و باز حرف زدیم:دی

بعد من به اقاهه(دوست جون یخورده طولانیه می خوام بنویسم همه اش)گفتم بیاد دنبالم و اومد و یه خورده دعبا کردیم نه نه نه صحبت کردیم:دی بعد واسم زغال اخته خرید و منو تا تاکسیا رسوند و رفتیم خونه هامون.

حالا از موضوع اصلی بگم که به خاطر همین با این خستگی و چشم دردم دارم این پستو می نویسم.

اولش باید بگم با همه ی لجبازیام،بچه بازیام،جو گرفتنام(:دیییییییی ای خداااااا)،بهونه گیریام اقاهه رو دوست دارم و عاشقشم.

اما این باعث نمی شه که چشامو ببندم روی خواسته هایی که از اقاهه دارم.البته می شه اما این می شه سرکوب کردن خودم.که بعدا با مشکلات بزرگتری خودشو بروز می ده دوباره.

مثال می زنم.من دوست دارم اقاهه بعضی وقتا بیاد دنبالم.بدون اینکه خودم بهش بگم مثلا وقتی می رم پیش زهرا خودش بهم اس ام اس بده که دارم می یام دنبالت.

حالا اگراقاهه به دلایل کاملا منطقی بگه که اگر خودت بری خونه بهتره تا من بیام دنبالت.ممکنه منم توی اون لحظه قبول کنم.اما اون حس توم می مونه که چرا اقاهه نمی یاد دنبالم.این می شه برام یه حسرت یه ارزوی دست نیافتنی.حالا هر چقدر که اون موضوع بی اهمیت و پیش پا افتاده تو ذهن من بزرگ می شه.

البتههههههه این به این معنی نیست که من هر چی از اقاهه بخوام باید انجام بده وگرنه می شه برام یه حسرت یا عقده.

اما حرفم اینه که چرا با یه کاری که شاید انجام دادنش خیلی سخت نیست بهم این حسو بدیم که واسه هم مهمیم و...

حالا که من با شدت می خوام بیای دنبالم چرا نیای و حساسیتم رو بیشتر کنی؟!می دونم درخواستای بی منطق منم کم نیست اما خیلیاش واسه سنجیدن علاقت به خودمه.همین به خدا موضوع ساده اس.من می گم بیای دنبالم که بدونم به خاطر من حاضری راهت رو دور کنی یا از بیرون رفتن با دوستت بگذری...

حالا تو هی بیا به من بگو درخواستت غیرمنطقیه!!من منطقم بهم می گه یکی از راه ها واسه محک زدن میزان علاقه ی اقاهه بهت اینکه توی شرایطی بذاریش که مجبور باشه انتخاب کنه.

موضوع دوم در مورد ریخت و پاشای منه.من خودم می دونم که دختر ولخرجیم و زرق و برقیم:دی(بیا این طالع دخترای متولد مرداد رو بخون یعنی انگار از روی شخصیت من نوشتن واقعاااااااا).پس خودم همین جا بگم که قسمتی از این ریخت و پاش کردنا تو طبیعت منه.اینکه دوست دارم مدل مو و لباس و ...از همه بهتر باشه و اگر زمانی خدای نکرده نشد باور کن افسرده می شم.واقعا اعتماد به نفسم می ریزه.حالا فکر کن از یه همچین ادمی ایراد بگیری که شلوارت بهت نمی یاد یا مدل ابروت بهت نمی یاد.(با احترام به نظرائی که می دی در مورد ظاهرم همه اشون برام عزیز و محترمن اما این لحنه خیلی تاثیر داره روی محتوای کلام.البته که خود شما استاد مائی:دییییییییی)(دوست داشتم این خصوصیات ریز و ویژگیهام رو خودت می فهمیدی و اینطوری خودمو لو نمی دادم:دی)

و اینکه من اگر 600تا اسنک بخورم بازم واسه 601امی جا دارم و اصلا تو این مورد باهات بحث نمی کنم.:دی

+دوست دارم یه بار دیگه بهت بگم عزیزم از اینکه مقایسه بشم بیزارم.تو هم هستی همه هستن...

عادت منم هست که ناخواسته مقایسه ات می کنم.بیا بهم کمک کنیم طرف مقابل رو مقایسه نکنیم خوب؟

+الهی قربون عشقم بشم که سرما خورده و صداش گرفته.کاش خونه ی خودمون بودیم واسش یه سوپ خوشمزه پر از هویج و سیر:دی می پختم تا خوب خوب بشه.نازیش فداش بشه

Xoxoxoxoxoxoxoxoxoxoxoxoxoxoxoxoxoxoxoxo

+جون من این پست رو با پست پائین مقایسه کنید.من می دونم این اقاهه کلید اینجا رو به کی داده که هی می یاد از این حرفا می زنه.بابا ما همو دوست داریم و عاچخ همیم اینقدر شایعه سازی نکن بچه جان:دی

 

 

+ تاريخ 88/07/06ساعت 0:21 نويسنده یکی از ما دو تا |

می خوام شروعش رو بنویسم اما نمی دونم از واقعا از چی و کجا بگم.نمی دونم واقعا این شک من از کجا شروع شد اما اونطوری نبوده مسلما که یه شب بخوابم و صبح که بیدار شم احساس کنم بهش شک کردم.درست تر بگم به خودش نه به حرفاش.یه چیزائی بوده یه چیزائی دیدم یه چیزائی شنیدم که الان که یادم می افته این احساس شک بیشتر می شه.بدترین قسمت و ویژگی شک اینه که مطمئن نیستی یه جورائی تو برزخی.نه اینور نه اونور و این معلق بودن خیلی تجربه ی بدیه.توی یه رابطه شک کردن طبیعیه که می شه با تیزهوشی خاصی رفعش کرد.وقتی ادم شک می کنه دقیق تر می شه همین باعث می شه خیلی چیزا رو ببینی که قبلا نمی دیدی یا اهمیت نداشته اگر می دیدی.

بدترین کاری که می شه تو یه رابطه کرد وقتی که طرف مقابل بهت شک داره اینه که اونو به حال خودش بذاری و همکاری نکنی که بر طرف بشه.یا بدتر از اون با انجام یه سری کارا حساسیت اونو بیشتر کنی.

موضوع ساده اس من به حرفای امین شک کردم.شاید حق با من باشه یا اون اما قهر می کنه.تا می یایم حرف بزنیم قهر می کنه تا من یه چیزی می گم خلاف عقیده اش قهر می کنه تا من یه کاری می کنم قهر می کنه نه می ذاره حرف بزنم نه خودش حرف می زنه فقط قهر می کنه.

بلد نیست مشکلاتمون رو با حرف زدن حل کنه اما خوب بلده قهر کنه.بلد نیست واسه کاراش ازم دلجوئی کنه اما خوب بلده قهر کنه.بلد نیست یه طرفه به قاضی نره اما خوب بلده قهر کنه.

من دقیقا 2 ساله دارم این اخلاق بدش رو تحمل می کنم.یه بار 3 روز جواب هیچ اس ام اسی رو نمید اد نه زنگ می زد نگرانش بودم و اون اهمیت نمی داد به جون هر کی که به ذهنم می رسید قسمش دادم فایده نداشت روز سوم بلاخره حرف زد.این اتفاق بارها افتاده تو بازه های زمانی مختلف.یه بار
1 روزه یه بار دو روزه یه بار 3 روزه اصلانم مهم نیست معذرت خواهی کنی یا قسمش بدی که حداقل جواب بده تلفنش رو تا از نگرانی بیای بیرون.خاموشی مطلق.واسه کسی مثل من که عادت ندارم یه مسئله رو حل نشده بذارم تو ذهنم بمونه این خیلی سخته که 3 روز یا حتی چند ساعت تو گیر و دار این باشم که کی راست می گه واقعا.من بهتر از هر کسی می دونم که امین از اون اخلاقا نداره که موقع ناراحتیش بخواد ساکت باشه یا نتونه حرف بزنه که کاش داشت حداقل می گفتم خوب این اخلاقشه.اتفاقا بر عکس اگر من که خیلی کم قهر می کنم چند ساعت حرف نزنم باهاش کلی شاکی می شه که جواب بده و بیا مشکلات رو با حرف زدن حل کنیم اما خودش این روش مصخره رو انتخاب کرده که مسلما با شناختی که ازش دارم می دونم این کارو از قصد می کنه.

دو شخصیتی بودن خیلی بده.از یه طرف تمام کتابای روانشناسی رو فوله از یه طرف نمی دونم چطور یه اصل ساده رو یاد نگرفته که با قهر کردن هیچ مشکلی حل نمی شه.بارها گفتم از این که قهر کنه بدم می یاد بدم می یاد بدم می یاد.گذاشتم از اون حالت عصبانیتم بیام بیرون بعد این پست رو بنویسم.الان عصبانی نیستم اما خیلی ناراحتم.من تا اخر این راه رو رفتم تا جائی که توان داشتم خیلی زیادم صبوری کردم که یه روزی پشیمون نشم اما الان می بینم دیگه نمیتونم ممکنه تا 1سال دیگه هم بتونم تحمل کنم اما واسه یه عمر نه.

واسه همین بهترین راه جدائیه.برای خوشبختی باید پا روی حسم بذارم و این کارو می کنم.نمی خوام اینده امو فدای احساساتم کنم.من نمی تونم اینقدر غرورم رو بشکنم در صورتی که اکثرا تقصیر من نیست اما باید معذرت خواهی کنم.با ادمی که اینقدر یه بعدی فکر می کنه نمی تونم کنار بیام.بارها اخلاقای بچه گونش عذابم داده ولی به خودم گفتم در مقابل منم کارائی می کنم که اون دوست نداره اما این قهر کردنای وقت و بی وقت خستم کرده.

 رفتم محل قرار همیشگی بهشم بارها تکست دادم زنگ زدم اما جواب نداد گفتم اگر جواب نده بازم می یاد مثل دو دفعه ی قبل.اما نیومد از ناراحتی اون ساعت نمی خوام چیزی بگم اما همین برام کافیه که منو تنها گذاشت...

+می خواستم ارشیو اینجا رو پاک کنم اما پشیمون شدم چون قول دادم بهش!

+قول داده بود قهر نکنه.حالا که زد زیر قولش هیچ وقت اشتی نکنه باهام.

 

+ تاريخ 88/06/14ساعت 11:33 نويسنده یکی از ما دو تا |